لسان الملك سپهر

2090

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

طعام نخورده‌ام ، فرمود : به بازار شو . روز ديگر گفت : رفتم و چيزى نيافتم ، فرمود : هم به بازار شو ، برفت و متاعى بخريد و يك دينار سود يافت . روز ديگر آمد كه چيزى نيافتم . پيغمبر قصّهء او بگفت . عرض كرد : چنين بود . فرمود : چرا دروغ گفتى ؟ گفت : خواستم تا بدانم تو بر اعمال مردم دانائى و بر يقين خود بيفزايم . آنگاه پيغمبر فرمود : هر كه يك دينار سؤال نكند خداوند او را غنى كند ، و هر كه در سؤال بر خود بگشايد هفتاد ( 70 ) در فقر بر او گشوده شود كه هيچ چيز سدّ آن نكند ، بعد از آن ، آن مرد سؤال نكرد و حالش نيكو شد . دويست و شصت و چهارم : روزى پيغمبر ، زبير را با على ديد كه سخن مىكند ، فرمود : اى زبير چه مىگوئى با على ؟ و اللّه اول كسى از عرب كه بيعت او را بشكند تو خواهى بود . دويست و شصت و پنجم : رسول خدا مكتوبى به قيس بن غريه بجلى كرد و او را بخواست ، قيس با خويلد بن حارث كلبى راه برگرفت و نزديك به مدينه خويلد خوفناك شد . قيس گفت : بر اين كوه باش تا من بروم و بدانم اگر بيمى نيست تو را آگهى فرستم . پس قيس به مسجد پيغمبر درآمد و گفت : يا محمّد من ايمنم ؟ فرمود : بلى ، تو را امان دادم با رفيق تو كه او را در كوه بجا گذاشتى . قيس مسلمان شد و كس به نزد خويلد فرستاد ، او نيز بيامد و مسلمان شد . آنگاه پيغمبر فرمود : اگر قوم تو از تو برگشتند خدا و رسول تو را كافى است . دويست و شصت و ششم : در غزوهء ذات الرّقاع ، عاصم كه از قبيلهء محارب بود گفت : يا محمّد آيا غيب مىدانى ؟ فرمود : جز خداى غيب نداند . گفت : اين شتر را من از خداى تو دوست‌تر دارم . پيغمبر فرمود : خداوند مرا از غيب خود خبر داده كه : قرحه‌اى در فرود روى تو پديد شود و به دماغ تو رسد و تو را بكشد . چون به قبيلهء [ خود ] بازگشت قرحه‌اى در ذقنش « 1 » افتاد و به دماغش رسيد ، و همىگفت آن قرشى راست گفت تا به جهنم شد . دويست و شصت و هفتم : روزى پيغمبر ، عباس را گفت : واى بر فرزندان من از فرزندان تو . عرض كرد : اگر فرمائى خود را خصى « 2 » كنم تا فرزند از من نيايد ، فرمود :

--> ( 1 ) . ذقن : چانه . ( 2 ) . خصى : كسى كه بيضهء او را كشيده باشند .